قارِِ این زاغ همان ذکر سحرگاه ماست...

دنیای عجیبی است

ساختمان ها هرچه رو به آسمان رفتند!

انسان ها زیر زمینی تر شدند!


تکه جانیست ک حیران وجودش شده ام

مثل ماهیست که قربان حلولش شده ام

قلمم گشته ز باد نفسش خشک ولی

من همانم ک ز یادش گل و گلگون شده ام

مردمانش همگی ساده و شادند ولی

من ک از تعزیه های شب عاشورا هایت با خبرم...

من ک خاطر دارم درخت گردو و صنوبر پر بود ز تو

تپه هایت قلعه ی یار و جویبارت نفس یار بود...

چه قشنگ بود گذر گوسفندان از ده بالا ب کنون

به عقب گر برویم همه بینیم

مردمانی ک رنجور زمانند ولی

آب کز خاک برون آید ب زمان هست هنوز

تو چ میدانی وز قار قار کلاغ هایش

مردمان میگویند

قارِِ این زاغ همان ذکر سحرگاه ماست...

شب عید و هرکسی زیر کرسی چیزهایی دارد

یکی قلم و یکی نان و دیگری ذغال...

آه خریدار و فروش نسیه ی بقال...

یکی خوب بدان ،ناز حسین آباد ناظم گر خریدار شدی

مهمانِ شب و روزِ دل پر مآمن قلعه ی یار شدی...

سراینده:ریحانه.ج

نمای زیبای روستای حسین آباد ناظم از تپه ی قلیار

شهرستان ملایر-استان همدان

شعر نوشت

/ 4 نظر / 7 بازدید
وحید

زیبا بود هم استانی امروز از کنارش هرتون یه گذری کردم

وحید

دیروز از کنار شهرتون گذری کردم

وحید

[لبخند]